باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد ،چرا که اگر بگاه آمده باشی دربان به انتظار تست و اگر بی گاه ، به در کوفتنت پاسخی نمی آید کوتاه است در ، پس آن به که فروتن باشی.
 
رقصان می گذرم از آستانهء اجبارشادمانه و شاکر
از بیرون به درون آمده ام
از منظر به نظاره به نظر
نه به هیات گیاهی، نه به هیات پرنده ای
نه به هیات سنگی، نه به هیات اقیانوسی
من به هیات ما زاده شدم، به هیات پر شکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهء خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست از توان درخت و پرنده و سخره و آبشار بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن، توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از هویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن، از ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
توان غمناک تحمل تنهائی تنهائی تنهائی، تنهائی عریان
انسان دشواری وظیفه است
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر جشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دگر را
رخست زیستن را دست بسته، دهان بسته گذشتم، دست و هان بسته گذشتیم
و منظر جهان را تنها از رخنهء تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم
و آکنونآنک در کوتاه بی کوبه در برابرو
آنک اشارت دربان منتظر
دالان تنگی را که در نوشته ام به ردا فرا پشت می نگرم
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
به جان منت پذیرم و حق گذارم
چنین گفت بامداد خسته
                                                                                     (احمد شاملو)