کتاب مقدس و آسمانی دین زرتشتیان اوستا است که مجموعه ای از یک ادبیات باستانی و کهنسال که قسمت عمده آن از بین رقته یا نابود شده ، مهمترین قسمت اوستای موجود مشتمل بر گاتها یعنی سرودهای خاص زرتشت می باشد که به لهجه بسار محلی کهنسال     ( نزدیک به زمان ودا ) نگاشته شده است.

 

دین ایرانیان قبل از زرتشت

در آن دوره باستانی دین عامه مردم ایران همان آیینی بوده که در وداها ملاحظه می شد یعنی اکثر خلایق ثوای طبیعت را می پرستیده اند و آنها را دیو می گفتند که تجسم نیروهای طبیعی مانند آفتاب و ماه و ستارگان خاک و آتش و آب و باد هستند. در ایران این را تحت الشعاع میترا در وداها در هر جا و هر کشور او را می ستوده اند که ظاهرا معبود طوایف میتانی یعنی قبایل آریایی ساکن کوهستانهای شمال عراق ( بین النهرین ) بوده. میترا نزد آریانهای ایران حرمتی بسیار داشته او را خدای جنگ و خدای روشنایی می دانسته اند. همچنین از آمشا یا آرتا سیرد نام برد که عدل و داد و از صفات او بوده.

ایرانیان با حضور موبدان پیشوایان روحانی قربانی ها و هدایا داشته اند ) و هدایا داشته اند و آتش را می پرستیدند و شربتی آسمانی و سکرآور که از فشرده گیاهی مقددس به نام هوما برای کسب خیر و برکت می نوشیده اند.

حیات زرتشت و تعالیم او

ظاهرا زرتشت دهقانزاده ای بوده که از تبار و ریشه آریایی بوده ، نام او زورواستر واصل آن زراتشتر که می گویند اشترا به معنی شتر است که در آن جمله دارای رزد اشتران یا صاحب کهن اشتران معروف است.

تاریخ واقعی زرتشت مجهول است بعضی از روایات می گویند حدود 660 ق.م ولی بعضی از محققان حتی می گویند 1000 ق.م بوده که محل تولد او باز بعضی از محققان ماد آذربایجان و بعضی در مکتریا شرق ایران، به هر هال او در شمال غرب به دنیا آمده و در شرق ایران به کار دعوت خود پرداخته.

زرتشت در پانزده سالگی پیش آموزگاری تحت تعلیم قرار گرفت و همیشه به خلق و خوی مهربان و لطیف عادت داشت در زمان بروز قحطسالی که در ایام جوانی او اتفاق افتاد و بسیار به سالخوردگان حرمت و رافت داشت و وقتی سنش به بیست رسید پدر و مادر و همسر خود را رها کرد و برای یافتن اسرار مذهبی که ضمیر او را پیوسته مشوس می ساخت در اطاف جهان سرگردان شد. مدت هفت سال در غاری به سر برد و آوازه کار او از شرق به گوش مردم روم رسید و شهرت یافت که مردی مرتاض بیست سال تمام در بیابانها گذرانده و جز پنیر طعامی نخورده. چو به سی سالگی رسید مکاشفاتی به او دست داد . روایات زیاد است می گویند در نزدیکی رود دیتیا که در هزدیکی وطن خود بوده ناگهان شبحی که بلندی قامت او نه برابر انسان معمولی بوده در نظرش نمودار شد که او را فرشته وهومنه( بهمن) یعنی پندار نیک نام نهاده اند فرشته به او فرمان داد که روان خود را پاک و طاهر نماید آنگاه صعود کرده در پیشگاه اهورامزدا یعنی خدای حکمی ظاهر گردد و زرتشت در آن محفل سایه او محو شد زیرا پرتو تابش فرشتگان و ائمه درخشان علوی آنقدر نورانی بود که ظلی باقی نماند اهورا مزدا او را تعلیم داد و او را به پیامبری برگزید . از آن پس هشت سال دیگر بر زرتشت بگذشته و او در عالم کشف با شش فرقته مقرب ( امشاسپندان ) گفتگو می کرد . یکی از قطعات او این است.

می ای اهورامزدا تو را می ستایم وقتی که وهومنه نزد من آمد و از من پرسش کرد کیستی ؟ و به که وابسته ای ؟ و نشانی تو در این روزگار چیست؟ من گفتم: من زرتشتم، دشمن دروغ، که تا توانایی وجود با دروغ نبرد می کنم و پشتیبان نیرومند راسگویانم و سر انجام به عالم بی پایان خواهم رسید و در آنجا تو را ای مزدا ستایش می کنم.

بعد از ده سال تمام گذشت و زرتشت به پرستش و عبادت مشغول بود که پیوسته از مردم روزگار آزار و جفا می دید پس از آن بی درنگ تعلیم را به عهده گرفت ولی در ابتدا کسی به سخنان او گوش نداد. چند بار نومید شد و در بوته آزمایش قرار گرفت گاهی روان پلید انکره مینو او را وسوسه می کرد که عبادت مزدا را ترک کند لکن مزدا همچنان در عقیده خود پابرجا بود. عاقبت بعد از ده سال عموزاده وی به آئین اهورا در آمد و دریکی از بلاد شرقی شاهی به دربار ویستاسب راه یافت.

ویشتاسب که ظاهرا مردی پاکدل و خوب بود با زرتشت همراه شد اما تحت نفوذ کارتاپها ( مغان که در اوستا به بدی از آنها نام برده شده آنها را کاهنانی حریص و دنیا دوست وصف کردهاند ) به اعمال سحر و جادو و کشتن قربانی مشغول بودند.

بالاخره با اقتدارات خود زرتشت را دستگیر کرده و به زندان انداختند اما بعد از دو سال یا یک اسب سیاه که محبوب ویشتاسب بود  و آن اسب را از مرض مهلک نجات داد و درمان کرد و همچنین همسر ویشتاسب که از زرتشت حمایت می کرد ، بالاخره شاه از هواداران او درآمد.